والنتینا تالیزینا درباره راز روابط با رومن ویکیتوک صحبت کرد

کارگردان رومن ویکیوتیوک در اثر اثر ویروس کرونا در مسکو درگذشت. رومن گریگوریویچ 84 ساله بود. والنتینا تالیزینا بازیگر زن در بیشتر زندگی با ویکیوتیک آشنا بود – از آن زمان 65 سال ، هنگامی که یک پسر لاغر روم وارد اتاق خوابگاه GITIS شد ، جایی که دختران سال اول در آنجا مستقر شدند. پنج دقیقه بعد ، یکی از ساکنان پایتخت نگاهی حامی به زنان استانی انداخت و آنها را به مسکو برد. “پس من به آن چسبیدم!” – والنتینا ایلاریونوونا را به یاد می آورد.

– او در سال دوم تحصیل کرد ، من – در اولین سال. من به طور شهودی به او نزدیک شدم ، شجاعت او را برای انجام کارها دوست داشتم ، شهامت ناامیدانه. او به دنبال من آمد و پرسید: “امشب چه می کنی؟” – “هیچ چی.” – “همه ، بیایید تئاتر برویم!” من را به همه سالن ها کشاند. هیچ در بسته ای برای او نبود.

با تشکر از ویکتوک ، من همه باله های تئاتر بولشوی را دیدم ، اولانوا ، لپشینسکایا ، استروچکووا را دیدم. من برای او بسیار آماده بودم. او به من یاد داد که چگونه “یک خرگوش” را در واگن برقی سوار کنم ، به نوعی من را مجاب کرد که از کتابخانه سرقت کنم.

به نوعی ما بدون بلیط کنسرت گیللز در هنرستان موفق شدیم. من موفق شدم از میله های حصار فشرده شوم ، و روما گرفتار شد – نگهبانان ، همراه با مدیر ، او را مانند جیب بر تعقیب کردند. و سپس این موفقیت ها را برای تئاترهای خود برای “The Handmaids” و “Madame Butterfly” ترتیب داد و به شدت به آن افتخار کرد. “کوچولوی من ، دویست نفر شکستند! می توانید تصور کنید؟ ” – فخر فروشی ، چشمان درخشان.

– آیا او مرد مشتی بود؟

“در داخل ، او اوکراینی متواضع و ساکت بود. و حتی ترسو. یک بار قرار بود با گروه به مونیخ پرواز کنیم و معلوم شد که فقط شش نفر پاسپورت خارجی دارند که وزارت امور خارجه صادر کرده ، آنطور که باید ، و برای بقیه مشخص نیست که در کجا ، در برخی از شرکت های چپ. در نتیجه اجازه ورود به هواپیما را نداشتیم.

اما یک پرواز عصر هم بود. کارگردان ما تانیا سوخاچوا دستور داد: “تالازینا و ویکتوک می آیند!” و ما رفتیم تا این گذرنامه های اشتباه را دوباره انجام دهیم. در دفتر رئیس ، من شروع به سخنرانی کردم که در صورت عدم موفقیت در این تور ، جوانان تئاتر ما را پراکنده می کنند. و با پاتوس افزود: “آنها دیگر به تئاتر اعتقاد نخواهند داشت.”

کلمات به مارک برخوردند. ویکتوک در تمام این مدت ساکت بود و از ترس می لرزید. به او برگشتم: “رم ، چرا ساکت هستی؟” – “موافقم”. یک ساعت بعد گذرنامه ها را بیرون آوردند. روما با ترسو دستهایش را دراز کرد و سرهنگ دوم گفت: “نه ، نه برای تو – برای او!” و یک دسته پاسپورت به من داد. به فرودگاه برگشتیم ، سرم شکافته شد ، فشارم از هیجان پرید. من همان جا روی نیمکت دراز کشیدم و گفتم: “ودکا!” ، سپس: “آبجو!” ، اما هیچ چیز کمکی نکرد و ویکتوک ، با دست دادن من ، با پاتوس گفت: “ما غرق نمی شویم!” روز بعد یک نمایش در مونیخ بازی کردیم.

– رومن ویکیتوک کارگردانی فوق العاده گویا و احساسی بود. چطور با او کار کردی؟

– چگونه گریه کردم بعد از نمایش برتر آنا کارنینا ، وقتی اولیانوف او را به تئاتر واختنگف برد. یادم می آید که با اشک رنجش از کنار باغ رینگ قدم می زدم: رم در تئاتر جدی یک نمایش جدی را اجرا کرد ، اما من آنجا نبودم …

– دعوت نکردی؟

– نه و مدتها تماس نگرفت. او هنگام تمرین برای لولیتا بر سر من فریاد زد: «ماسه سنگ! شما باید آسفالت کنید! عضو Komsomol دهه سی! طوری که ناپدید شدی! ” – این او به من گفت ، کسی که او را دوست داشت. وقتی برای اولین بار وارد تئاترش شدم او سنگی روی من نگذاشت.

پشت صحنه که داشتم هق هق می کردم ، اولگ ایسایف به طرف من آمد و گفت: “لاریونوونا ، گریه نکن! هفت روز مانده به مردم! ما فقط باید به مردم برسیم! ” من شروع به بازی در نقاشی کارگردانی ویکتوک کردم و برخی از منتقدان مشهور در اجرای دوم یا سوم اشک ریختند و به تالیزینا ، آموزش دیده توسط ویکی تیوک نگاه کردند. سپس او “پروانه … پروانه …” را در تئاتر من گذاشت. و دیگر جیغ نمی کشید. در کل من در هفت اجرای او بازی کردم.

– حالا که رومن ویکیتوک برای همیشه از بین رفته است ، چه چیزی را به یاد می آورید؟

– شوخی های او ، عشقش به من را به یاد می آورم. او مرا “استعداد” خواند. او در خانه با من تماس گرفت ، مادرم تلفن را پاسخ داد و رم گفت: “با استعداد تماس بگیر!” یک بار گفت: “فقط دو نفر از GITIS خارج شدند: من و تو.”

کت های هنری اش را به یاد دارم. همانطور که او چند کتاب نه چندان مناسب را به من نشان داد و من گفتم: “ببند ، من به این علاقه ندارم”. او با من رفتاری دلسوزانه داشت. یک وقت سینه اش را گرفتم: “اینجا چی بازی می کنم؟” پاول اوسیپوویچ چامسکی ، محبوب من ، نزد من آمد و گفت: “والیا ، نکن!”

رما ویکی تیوک یک کارگردان بزرگ روسی بود ، اگرچه او اوکراین را بیش از مادرش بسیار دوست داشت ، اما به دلایلی او به آنجا نرفت. معلمان او از هنرمندان بزرگ تئاتر هنری مسکو بودند. او به Efros آمد ، در تمرینات خود نشست ، این روش را آموخت. او همه چیز را جذب ، جذب کرد و دست خط کارگردان منحصر به فرد خود را ساخت ، که در همان نقطه ضرب و شتم کرد. در این هنرمند ، او قبل از هر چیز ، شخصی را با ترس ، شک و تردید دید و روی این مطالب کار کرد. من آن را روش Efros-Viktyuk نامیدم. در آخرین جلسه ما بعد از اجرای “شیطان کوچک” او بیرون رفتم و اعتراف کردم: “نبوغ ، چه چیز دیگری می توانم بگویم!”

– احتمالاً بسیاری از بازیگران ویکی تیوک اکنون به این فکر می کنند که بعد از رفتن وی چه اتفاقی خواهد افتاد ، آیا تئاتر او باقی خواهد ماند؟

– یکی از بهترین شاگردان وی الکساندر دزیوبا است. او می توانست رئیس تئاتر باشد.

همچنین بخوانید:

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>